تبليغاتX
wiNteR sTorY

جمعه هفتم آبان 1389

بوی هتل قصر الضیافه ( یعنی همان فندق قصر الضیافه )

به تو فکر میکنم

وقتی به دمشق وارد میشوم. و به یاد تو اشک میریزم

تو را میبینم

گاهی روبروی خودم . گاهی در صحرا . ویا قسمت دیگری از میدان دیدم

 

دست کوچکت را به دست زن بلند قدی داده ای

و تسبیح میگویی

روی ضریحت عروسک پرت میکنند تا در عوض آن حاجتشان را بدهی

عروسک را پیش خودشان نگه میدارند

وقتی حاجتشان را دادی

آنوقت عروسک را می آورند و می اندازند روی ضریح تو

و خیال میکنند روحت با آنها بازی میکند

من از آنها بهتر نیستم

و به این کار کودکانه شان حتی لبخند هم نمیزنم

 

برای گریه کردن فکر خوبیست ولی نه برای حاجت گرفتن . شاید

من خیلی گندیدم ولی

                                         دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده توسط میچ در 14:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389

هاج و واج آرایی

تا حالا شده کاری کنید که اطرافیانتون فکر کنند تحت فشارید ؟

- بیا کمکم کن نخود فرنگی ها رو تموم کنیم

- من ؟

- آره مگه استراحت نمیکنی ؟

- من؟ آره (با تردید می آید روبروی مادرش جلوی خروار نخود ها پاک نشده می نشیند و خوشه ای را در دستش میگیرد و به آن زلّ عجیبی می اندازد)

- بازش کن دیگه

- چطور؟

-حالت خوبه ؟

-م م من یادم رفته

-این نخوده ! ( مادر حیرتزده به فرزندش نگاه میکند و خوشه که در دست داد واضح باز میکند ) ببین .

فرزند خوشه را به دست میگیرد و هاج و واج به آن نگاه میکند . نمیداند از کجا باید بازش کند

بالاخره پاره میکند و مادر نفسی آمیخته با  تعجب و خوشحالی و تاسف بیرون میدهد

بعد از چند دقیقه فرزند میپرسد : مگه این نخوده ؟

-وا

- این که لوبیا بود . نبود؟ همونی که با چاقو قاچش میزدیم

.......

 

نوشته شده توسط میچ در 22:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم فروردین 1389

دردم از کنکور و جانم بند بند

درصدای اختصاصی  گند گند

نوشته شده توسط میچ در 15:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم اسفند 1388

ای تف به دنیا
نوشته شده توسط میچ در 17:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم بهمن 1388

روزگار والنتین قسمت دوم

والنتین و لیلی

در قسمت قبل فهمیدیم یا نفهمیدیم: والنتین والنسیا ( یا والی یا والیا یا هرچی) یه دختره هشت سال و نیمه ی دورگه بوده . یه رگه ایتالیا یه رگه اسپانیا ! که دست فروش بوده و مامانش ماریا مرده و باباش ریسیو هم افتضاحه و والی رو میزنه و والی میخواد باباش رو لو بده و خودش رو بزنه به موش مردگی و بره با خانواده ی فیلیپ مورانو که خیلی پولدارن زندگی کنه. فیلیپ دکتره و اسم زنش سلیاست و اسم پسر کوچیکشون دنیل که با مادر بزرگ دنیل زندگی میکنن.

اسم دوستاش هم برونو و کلود و جرج و لیلیه  که اونها هم دست فروشن.

والنتین رو ولنتاین نخونید.

والنتين هيچ وقت نميدانست كي توريست ها كمتر ميشوند . جرج هم نميدانست . برونو ميگفت فصل مدرسه ها كمتر ميشوند . اما ليلي كوچولو ميگفت زمستان ونيز خيس تر است و توريست ها هم براي خيسي ونيز مي آيند .

اما اين برايشان مهم نبود توريست ها كي ميآيند و كي مي روند مهم جيب توريست ها بود كه هميشه پول داشت و خودشان هم هميشه دل خرج كردن داشتند چون هرچه در دست دست فروش ها ميديدند فكر ميكردند جزو فرهنگ ونيز است مخصوصا اگر روي اجناسي مثل جاكليدي و بلوز و مداد عبارت ونيز ، افسانه  خفته  يا من ايتاليا را دوست دارم درج  شده باشد.

درست مثل لابلا كاليفرنيا كه هر شهري ميتواند توليد كند .

اين روانشناسي ها كار كلود بود . كلود هرچه را نميفهميد اين را خوب ميفهميد  كه توريست ها دنبال اجناس كارخانه اي كه صادر ميشوند نيستند . از مادر بزرگش خواسته بود كه به غير از درست كردن ماسك،  كيف هاي حصيري و كلاه پر از مهره  ببافد  طوري كه خانم هاي جوان عمرا نپوشند . دقيقا به سليقه ي مادربزرگ . اينطور هم مادربزرگش را خوشحال كرده بود هم جيب مادربزرگش را .

واليا هميشه فكر ميكرد كلود است كه بايد با آقاي مورانو زندگي كند . ولي كلود از پولدارها متنفر بود. چون مادرش هم خيلي پولدار بود و پدرش را ترك كرد . پدرش هم از خانه فرار .

واليا ترتيب يه كار جديد را داده بود . از آنجا كه كلود هم در آمدش بالا رفته بود و واليا هم ذخيره ميكرد . كم كم به فكر افتادند كه جاي خالي كنار يكي از مغازه ها راكرايه كنند و در روز كمي به صاحب مغازه بدهند و كمي هم به برادر كلود و برونو تا آنها يه غرفه ي كوچك به اسم ايستگاه خريد ونيز درست كنند . چون اجناس مادر بزرگ كلود حملش سخت بود و توريست ها سريع ميخريدند . ليلي هم ميتوانست سر و وضعش را مرتب كند و از مادرش بخواهد از مربا هاي مخصوص كاكائوييش درست كند و رويش بنويسند مرباي خانم ايتاليا.

اينطور كسي به آنها گير نميداد. چون صاحب مغازه ميگفت اينها با اين مغازه اند. كي به كي بود؟

اينطور والنتين مطمئن ميشد كه وقتي ميرود بچه ها كار و بارشان خوب ميچرخد .

دو سه روزي بود كه براي ديد زدن خانه ي فيليپ مورانو نرفته بود . استرس داشت كه نكند اسباب كشي كرده باشند . چون تا بحال كيسي انقدر مناسب نديده بود . و باز عذاب وجدان ميگرفت .

آن شب كه به خانه برگشت پدرش نبود . و اين فرصت خوبي بود كه زير و رو كند ببيند توي خانه ي پدرش چه خبر است .

خانه ي لاغر هواييشان دو اتاق بود كه يكي اش دستشويي و حمام بود و يكي  آشپز خانه . پنجره هم نداشت. حتي هواكش.تنها وسيه هاي برقي اش يكي لامپ بود يكي تلويزيون. اجاره اي بود و تقريبا هرشب پيرزن سوسيس پز صاحب خانه شان محكم در ميزد و جيغ ميزد و ناسزا ميگفت و گريه ميكرد كه بدبختم كرديد ولي بيرونشان نميانداخت چون ميدانست انقدر خانه افتضاح است كه سگ هم حاضر نميشود روزي يك استخوان بياورد و و بنشيند .

گشت و گشت. چند بطري و چيز هايي كه به شرط بندي مربوط  مي شود پيدا كرد ولي بيشتر نگشت ميترسيد آنقدر ريخت و پاش كند كه فرصت نكند مرتب كند و پدرش بفهمد . باران تندي مي باريد. اول تابستان

شانس آورد كه به محض مرتب كردن پدرش برگشت خانه

پدرش كه برگشت مثل يك ببر خواب آلود وحشي بود و يك راست سراغ جيب كوچكتر پالتوي والنتين رفت و اسكناس ها را برداشت . حالش آنقدر سر جايش نبود كه والنتين را بزند . ولي والنتين مي ترسيد .

از كبودي زير چشمهاي پدرش ، از زور زيادش و عرق سردي كه هميشه روي شقيقه هايش بود. اسكناس ها را برداشت و سريع خارج شد .

واليا صداي جيغ هاي پيرزن را شنيد كه پول اجاره را ميخواست و مشخص بود كه پدرش اهميتي نداده و شايد پيرزن بيچاره را هل داده و رفته .

واليا تمام شب را توي خانه از ترس گريه كرد  و پدرش را تا 24 ساعت بعد نديد .
نوشته شده توسط میچ در 21:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم بهمن 1388

پرده برداری عظیم.

لطفا اصلا از من ایراد نگیرید که این چیه کشیدی و در شان تو نیست و اینا !

من دوست دارم یه شنل اینجوری داشته باشم با شلاق نوری مث زورو جدیده !

و راه برم تو مدرسه هاگوارتز و گردن دراکو رو بگیرم و بلندش کنم و بچسبونم به دیوار و اون خفه بشه و هی التماس کنه!

بعد دوستام بگن . شیوا ولش کن !

الان میمیره !

بیا تا کسی نیومده بریم

بریم اون دیگه ترسیده ! بسه توروخدا کشتیش !!!

نوشته شده توسط میچ در 20:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم دی 1388

نمایشگاه نقاشی

۱.رويا هايم را دزديدند .

۲.عزیز مادر .

۳.

dig'a bas .. ba3 dig'a

khodem medanem

۴ . لوتیا آشتی کنن .

۵. بچه مچه ..

نوشته شده توسط میچ در 21:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم دی 1388

ثامونا

ماهي تكان نميخورد
مي زنم به شيشه
ماهي كج ميشود
ياد رباب مي افتم
كه ميزد به گهواره و اصغر تكان نميخورد
حداقل من ميدانم ماهي تشنه نيست
ولي..رباب..

------

میخواهم عبای عربی سرم کنم و شب بروم بیایان و روی خاک ها بدوم

به یاد شاهزاده ی عربی که روی خارها قدم میزد .

------

حسین . دیگر دارم میروم

با دست های بسته به زنجیر.

میروم سفر . حسین رسم اعراب را به جا نمیاوری ؟

برای خواهر مسافرت  اذان نمیگویی ؟

گریه میکند . صدا میزند حسین.

صدای حسین در بیایان میپیچد.

الله اکبر

زینب رو به آسمان می کند و زینب کوچکتر گریه اش میگیرد

زینب میگوید الله .

صدای حسین می آید . اشهد ان لا اله الا الله

زینب سست میشود . کلثوم به خاک می افتد

اشهد ان محمد رسول الله

زینب دو دست بسته اش را روی چشمهایش می گذارد

کلثوم می گوید یا جداه

صدای حسین رساتر بلند میشود و سپاه صاحب عزای زینب میشنود

اشهد ان علیا ولی الله .

زینب گریه میکند میگوید بابا .

کلثوم می گوید بابا این صدای حسینه

اشهد ان فاطمه الزهرا سیده النسا العالمین

زینب و کلثوم همدیگر را در آغوش میگیرند و مادر را صدا میزنند.

 

 

نوشته شده توسط میچ در 15:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آذر 1388

روزگار والنتین. قسمت اول

یه داستان مینویسم. اینم قسمت اولشه . اسمشم هست روزگار والنتین


بيشتر دوست داشت واليا صدايش كنند . دلش نميخواست اسم اسرار آميزش سر فلكه ي شلوغ وسط شهر ونيز وقتي دارد گل و بروشور و عينك هاي آفتابي مي فروشد لو برود.

عينك ها و گل ها و پنكه هاي يك بار مصرف آنقدر ارزان بودند كه توريست ها رغبت كنند چند تايي بخرند

و وقتي با لهجه هاي عجيب و گاهي هم انگليسي از او ميپرسيدند اسمت چيست دختر كوچولو ؟ با بي ميلي فقط جواب ميداد واليا.

برونو براي لجبازي هم كه شده او را بلند والنتين صدا ميكرد . اما براي واليا مهم نبود.

يا حد اقل اينطور نشان ميداد كه برايش مهم نيست شايد دهنش را ببندد . گاهي به برونو پول قرض ميداد

ماه تولدش را دقيق نميدانست . شايد ديسمبرو. شايد هم يك چيز ديگر ..

موقع استراحت مينشست لب حوض  ميدان اصلي و با كبوتر ها بازي ميكرد. و دلش براي خودش مي سوخت.

يك پدر داشت كه نه خودش او را دوست داشت نه پدرش اورا . معلوم بود . نياز به فكر كردن نداشت.

سرگرمي اش اين بود كه آدم هاي پولدار را تعقيب كند و زندگي شان را بفهمد و خيال كند كه آدم پولدار است و تنها مشكلش پول است. صورتش را با سيلي سرخ نگه ميداشت . فكر ميكرد اين را از مادر مرحومش ارث برده . چون پدرش حتي اگر پولدار بود  وانمود ميكرد هيچي ندارد . اهل پدر سوخته بازي بود چون .

اما خودش هميشه لباس هايش را تميز و نو نگه ميداشت .

وقت زياد مي آورد براي اين دزد و پليس بازي ها. به خاطر ظاهر مودب و دوست داشتني اش روزي چند جعبه فروش داشت . بر عكس برونوي بد بو . ليلي هم فروش بدي نداشت اما والنتين خيلي فروش داشت.

با اينكه  از بقيه با استعداد تر بود وقتي بر ميگشت خانه ي زير زميني شان كتك مي خورد .

مي دانست پدرش خلاف كار است. اما نميدانست چه خلافي . گاهي وسايل پدرش را زير رو ميكرد ولي سر در نمي آورد. برونو ميگفت پدرتو هم مثل پدر ماست. دزد است.

و واليا جواب ميداد اگر دزد بود ما كه بدبخت نبوديم . اومعتاد است .

جرج گفت مثل پدر من . پدر من  روزي يك بشكه الكل ميخورد.

ليلي با هيجان ميگفت يك بشكه ؟؟

بعد توريست ها نگاه ميكردند.

و برونو بلند تر ميگفت آره يه بشكه الكل.

و واليا سريع فاصله ميگرفت تا مشتري هايش نپرند.

واليا هميشه عذاب وجدان داشت كه فكر هاي خبيثانه توي سرش دارد و مطمئن بود روزي آن را اجرا ميكند فقط بايد بفهمد خلاف پدرش چيست و بعد بلافاصله پليس را در جريان ميگذارد. و خودش فرار ميكند تا او را نبرند نوانخانه

آنوقت است كه يكي از خانواده هاي پولدار شهر را نشان ميكند . كه بچه هاي كمي دارند و يا اصلا ندارند..

آينده ي ليلي و برونو و جرج و بقيه هم برايش مهم نبود . يعني مهم بود ولي نميتوانست فكر خبيثانه ي خود را قالب آنها بكند .

آخر ليلي مادري داشت كه به او محبت كند و پدر برونو هر چه بود برونو را مي فرستاد مدرسه و كلود هم مادر بزرگش پير بود و برادر بزرگش خيلي كار ميكرد

براي جرج هم هر چه فكر كرد نقطه ي مثبتي توي زندگي اش نداشت اما خب او خيلي خوشحال بود.

واليا مطمئن بود دلش براي جرج تنگ ميشود.

و بعد باز هم عذاب وجدان ميگرفت ولي باز هم ميرفت تا سينيورا مورانو را تعقيب كند.

سينيورا مورانو قد بلند و موطلايي بود شغلي نداشت اما سينيور مورانو  يعني فيليپ مورانو انگار دكتر معروفي بود و آنها يك پسر بچه ي ماماني مو بور با چشم هاي آبي و لباس ملواني داشتند ... مثل بچه هاي ماماني روي برچسب اجناس فروشگاه هاي معروف. دني . دنيل .

يك پيرزن هم با آنها زندگي ميكرد كه نميدانست مادر سليا است يا فيليپ .

اما خيلي تپل بود . زياد پير نبود و ظاهر با نمكي داشت. واليا تا به حال بعد از مادرش نگاه كسي را انقدر مهربان نديده بود..

نوشته شده توسط میچ در 20:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم آذر 1388

همین دیروز روستم اومد و ماهی امانتیشو برد

اسمش آهو بود و اسم خود نوع این ماهی فایتینگ فیش بود

رفتم از تو کتاب اسمشو در اوردم و خلاصه بحثی شد که اینعکس همینه فقط آهو یه کم پیر تره.

این ماهیا وقتی جفت باشن هی کتک کاری میکنن و یه چیزی هستن تو مایه های ماهی عید فقط دم و باله ی بلند دارن و رنگشون زرشکیه مثل لخته ی خون

خلاصه ما کلا مرد و زن  از ماهی می ترسیم سخت بود تو این ۴ روز آبشو عوض کنیم

با بدبختی عوض کردیم و غذا گذاشتیم و ازش عکس گرفتیم و حواسمون بود فلش نزنیم

چون من یه بار به یه سوسک تقریبا مرده فلش زدم و سوسکه جون گرفت دوباره راه افتاد

باور کنید !

اما آخر این ۴-۵ روز گند زدیم

خواهرم دوربینو برداشت عکس بگیره که فلش زد

ماهیه عصبی شد .

یه چیزی مثل تشنج !

به صاحبشم نگفتیم .

احتمالا طول عمرش کم میشه..

نگرانش نیستم. ولی خوب شد تو خونه ی ما نمرد .

این اوج خباثته !

تصمیم گرفتم که تند تند حرف نزنم!

عنان سخن را گره زد فقل .. نشاید رمیدن ز بستان و گل...

 

 

نوشته شده توسط میچ در 14:13 |  لینک ثابت   •